موعود‌گرایی، آخرین فاز ایدئولوژی حکومت ایران

 

مزدا اقبال

 

 

 

در باور عمومی غالباً میان دو واژه حکومت دیکتاتوری و حکومت توتالیتر تفاوت گذاشت نمی‌شود. به طوری که عموماً برای کسانی که این واژه‌ها به گوششان خورده و شکل کلی از این مفاهیم دارند‌، این دو ترکیب‌، دو نام‌گذاری برای یک ما هستند.

 

لکن با وجود این‌که از نظر شکلی شباهت‌های عمده‌ای پس این دو وجود دارد (وجود یک نفر در رأس نطام که همه راه‌ها به او ختم می‌شود و در رده‌بندی قدرت‌، بالای حرف او حرفی نیست.) ولی یک تفاوت عمده در این بین موجود است که از آن چنین حکمی منتج می‌شود: هر نظام توتالیتر الزاماً دیکتاتور است ولی هر نظام دیکتاتوری الزاماً توتالیتر نیست.

 

تفاوت عمده در این است که هر نظام ایدئولوژیک قطعاً در حول یک ایدئولوژی محوری شکل می‌گیرد؛ ایدئولوژی مارکسیسم ـ لنیسم در حکومت‌های بلشویک استالین، ناسیونال سوسیالیسم در آلمان هیتلری و...

 

لیکن در یک دیکتاتوری گرچه ممکن است دیکتاتور شخصاً دلبسته یک ایدئولوژی یا مکتب فکری باشد‌، ولی آن ایدئولوژی محوریت نظام را تشکیل نمی‌دهد بلکه محوریت با شخصیت دیکتاتور است. دیکتاتوری‌های آمریکای لاتین‌، دیکتاتوری‌های آفریقایی، مبارک در مصرنیازوف در ترکمنستان و...

 

نکته شایان توجه از این قرار است که ایدئولوژی محوری یک نظام توتالیتر، همواره یک هسته صلب لایتغیر چون کتاب آسمانی نیست که در طول زمان دچار دگرگونی یا حتی وارونگی نشود و تنها عنصر ثالث همانا اسامی است. به عنوان نمونه، ایدئولوژی ناسیونال سوسیالیسم در ابتدای شکل‌گیری حزب کارگران ناسیونال سوسیالیست آلمان تفاوت عمده‌ای با آن‌چه در سال‌های بعد در امپراطوری رایش سوم اجرا شد داشت.

 

به نحوی که عنصر سوسیالیسم که در ذهن بسیاری از پدید آورندگان این مرام (غیر از خودهیتلر) نقش اساسی داشت، در سال‌های بعد در جهت تثبیت قدرت مطلقه هیتلر تقریباً به طور کامل طرد و محو شد. به طور مثال ارنست روهم‌، دست راست هیتلر در راه تثبیت قدرتش از هواداران سرسخت پیاده‌سازی نوعی سوسیالیسم ارتدوکس در آلمان بود و عاقبت جان بر سر اختلاف فکری خود با هیتلر گذاشت.

 

یا در شوروی که اصولاً برای پایه نهادن اولین حکومت سوسیالیستی جهان شکل گرفت، این سوسیالیسم عملاً به شکل‌گیری حادترین نوع سرمایه‌داری دولتی و شکل‌گیری طبقه موسوم به نومنکلاتورا (Nomenklatura) منتهی شد.

 

شاید بتوان گفت در غالب مواقع، در زمانی که یک ایدئولوژی به سمت تسلط کامل بر یک جامعه می‌رود در بدو تسلطش هسته اصلی آن از خلوص بالایی برخوردار است و عمدتاً خصایلی آرمان‌گرایانه و ایده‌آلیستی دارد. (شاکله همه ایدئولوژی‌ِها را شاید بتوان در یک جمله خلاصه کرد ساختن انسان نو و به تبع آن جامعه نو) اما به مرور زمان‌، خصلت رئالیستی قدرت و لوازم و شرایط آن، جرح و تعدیل‌هایی در این مشی آرمان‌گرایانه ابتدایی ایجاد می‌کند.

 

غالب بودن تفکر تروتسکیستی بر انقلاب اکتبر روسیه (یعنی انقلاب جهان سوسیالیستی به رهبری روسیه)در برهه آغازین غالب شدن بلشویک‌ها و حذف تدریجی این اندیشه که در نهایت به حذف فیزیکی تروتسکی هم کشید، نمونه شاخص این امر است. در کل باید گفت گرچه نظام توتالیتر بدون وجود ایدئولوژی از ماهیتش تهی می‌شود و رو به استحاله می‌گذارد اما الزامات دنیای واقع و معادلات عالم سیاست، لاجرم تغییرات گاه بنیادینی در ماهیت یک ایدئولوژی گذارده و در نهایت شاید جز پوسته‌ای از آن بر جای نماند ادامه دارد...

 

کارکردهای ایدئولوژی برای یک نظام توتالیتر متنوع است‌، ولی اجمالاً مهم‌ترین کارکرد آن به دست دادن یک پارادایم برای وحدت بخشیدن به اجزای آن نظام و قرار دادن خطوط قرمزی پیش روی کلیه کنش‌گران سیاسی برای هدف اصلی، یعنی کلیت نظام است. به واقع پشتوانه مشروعیت یک نظام ایدئولوژیک در جهت توجیه بقا و ترجیح داشتن آن به یک سیستم سیاسی دیگر در چشم آحاد جامعه‌، ملتزم نشان دادن دیکتاتور و کارگزارانش به اهداف تعریف شده در ذیل آن ایدئولوژی است‌.

 

از آن جایی که برای مسلط شدن آن معمولاً راه‌های پر هزینه‌ای چون انقلاب به‌کار گرفته شده، دیکتاتور معمولاً خود را مسئول هزینه‌ها و پردازندگان این هزینه‌ها (شهدا و جانبازان راه انقلاب) می‌نمایاند و برای خود وظیفه پاسداری از خون پدید آورندگان و تثبیت کنندگان انقلاب را تعریف می‌کند.

 

در نظام ایدئولوژیک همواره سهم بزرگی از پروپاگاندا حکومت به شرح مکرر وظیفه آن در قبال حفظ دستاوردهای جان باختگان راه تحکیم و حفظ نظام اختصاص می‌یابد. چرا که در ساحت نمادین‌، جان باختن در راه نظام (ایدئولوژی) مهم‌ترین سمبل مشروعیت آن به حساب می‌آید. (به زبان ساده‌، مرتب گفته می‌شود: ببینید سیستم از چه مشروعیت و مقبولیتی برخوردار است که آحاد جامعه با بذل جان خود پاسداریش می‌کنند) لاکن نکته‌ای که همیشه سعی در مغفول ماندنش می‌شود آن است که بیشتر کشته شدگان و ایثارگران راه ایدئولوژی، در پیش‌در‌آمد آن‌، یعنی مقدمه‌چینی برای غالب آمدنش بذل خون کردند و اکثریت قریب به اتفاق آنان دل در گرو ایدئولوژی خالص اولیه (که یکسره آرمان‌گرایانه بود) داشتند.

 

بگذریم از این‌که اصولاً پیاده‌سازی آرمان‌های ذیل یک ایدئولوژی چه میزان قابل تحقق است. اما نظام توتالیتر زیرکانه می‌کوشد که با وجود تغییرات حتی بنیادین در ماهیت ایدئولوژی در جهت استفاده ابزاری آن در حفظ قدرت‌، همچنان آن را به عنوان میثاق اولیه جان باختگان و شهدا جا بزند.

 

جان کلام این‌که ایدئولوژی مسلط یک نظام توتالیتر به عنوان یک پارادایم وحدت بخش‌، در هر برهه زمان و بنا به مقتضیات قدرت فرد یا گروه حاکم فازهای متفاوتی را از سر می‌گذراند. از آنجایی که دیگر کارکرد بنیادین ایدئولوزی، تغذیه فکری هواخواهان، چاکران، مریدان، سرسپردگان و به طور کلی کارگزاران رژیم حاکم است‌، می‌توان آن را به سان ظرفی در نظر گرفت که در هر دوره از حیات رژیم‌، غذایی مناسب آن دوره در آن ریخته و عرضه می‌شود.

 

حامیان و دلسپردگان یک رژیم ایدئولوزیک هماره طیف ثابتی را چه به لحاظ کمی و چه به لحاظ کیفی تشکیل نمی‌دهند و با گذشت زمان و تغییر نسل‌، به جبر زمانه و شرایط‌، عده‌ای از قطار رژیم پیاده و عده‌ای سوار می‌شوند. از لحاظ کمی معمولاً این روند رو به نزول دارد، چرا که اگر در بدو حاکمیت ایدئولوژی‌، اکثریت مردم یک جامعه به هوای عملی شدن آرمان‌های نوید داده شده در آن دل به آن سپردند، با گذشت بی‌رحم زمان و فرورفتن نشتر تیز واقعیت، بسیاران از آن شور می‌افتند و حتی در صف مخالفان قرار می‌گیرند و نهایتاً قربانی هم می‌شوند.

 

به تجربه ثابت شده که طیف هواداران یک نظام ایدئولوژیک‌، با گذشت سالیانی نه چندان دراز، به یک پوست‌اندازی می‌رسند و قطار نظام به مرور از بیشتر بنیانگذاران اولیه آن خالی می‌شود. با گذر از هر ایستگاه گروه‌های تازه‌ای‌، با ذهنیات و روحیاتی متفاوت بر آن سوار می‌شوند‌. طبیعی است که دیکتاتور و جانشینان او برای تغذیه فکری این نو‌آمدگان‌، غذاهای معنوی تازه در این ظرف بریزند.

 

نظام جمهوری اسلامی از آنجایی که به علت داشتن دست کم دو فاکتور اصلی (قدرت مطلقه فردی، ایدئولوژِمحوری) در ذیل نظام‌های توتالیتر قرار می‌گیرد، از این فاز‌بندی ایدئولوژی استفاده برده است. به زعم این قلم، در طول حیات رژیم اسلامی چهار فاز ایدئولوژیک قابل تشخیص است:

 

v      قطع پیروزی انقلاب تا شروع جنگ ۱۳۵۷ تا ۱۳۵۹ فاز انقلاب جهانی اسلامی به رهبری ایران.

 

v      شروع جنگ تا پایان آن و مرگ آیت‌الله خمینی ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۸ فاز ایثار و شهادت.

 

v      انتخاب آیت‌الله خامنه‌ای تا پایان دوره اصلاحات ۱۳۶۸ تا ۱۳۸۴ فاز ولایت‌مداری.

 

v      شروع دوره ریاست جمهوری احمدی‌نژاد تا... فاز موعود‌گرایی.

 

همه این‌ها صورت‌بندی‌های مختلف ایدئولوژی حکومت اسلامی ایران در طول حیاتش است. پرداختن به سه فاز اول به علت طول مدت و وجود فاکت‌ها‌ی بی‌شمار از حوصله این مجال خارج است و نیاز به فرصتی دیگر است‌. در این جا قصد بر پرداختی اجمالی به فاز متأخر یعنی فاز چهارم است که دوران جدیدی را در حیات نظام حاکم تشکیل می‌دهد که کم‌تر به آن پرداخته‌اند یا آن را جدی گرفته‌اند.

 

در سه بخش آن را صورت‌بندی می‌نماییم: ۱. نشانه‌ها ۲. علت پیدایی ۳. سمت‌گیری‌ها و استراتژی‌های منتج از آن در سیاست‌های داخلی و خارجی.

 

 

 

زمینه‌ها

 

در زمان زعامت آیت‌الله خمینی، تفکر موعود‌گرایی به شدت در حاشیه بود و از پر و بال گرفتن آن هم جلوگیری می‌شد. آقای خمینی به دلایل گوناگون نظر خوشی به این تفکر نداشت و در صحبت‌ها و مکتوبات و به طور عام خط و مشی خود جای چندانی برای آن باز نمی‌کرد‌. یکی از مهم‌ترین دلایل این امر می‌تواند کاریزمای فراگیر او و داشتن مشروعیت مردمی و فقهی به عنوان مرجع باشد. او اصولاً نیازی به تأکید بر جانشینی خود برای امام زمان و اساس تفکر مهدوی نمی‌دید. مضاف بر این‌که آن چنان که از قراین بر‌می‌آید‌، آیت‌الله خمینی اعتقاد چندانی هم به این نوع تفکرات نداشت.

 

اصولاً آقای خمینی از لحاظ سیاست‌ورزی و به کار بردن اهرم قدرت، بسیار هم مدرن بود و نوع دیکتاتوری او بیشتر به دیکتاتورهای مدرن (به طور خاص نمونه استالین) شبیه بود. او به شدت به اصول ماکیاولیستی سیاست پایبند بود و همواره از ایدئولوژی به عنوان محمل و ابزار استفاده می‌برد. و هیچ‌گاه ایدئولوژی را به عنوان هدف نظام تعریف نمی‌کرد. حکم معروف او که برای حفظ نظام حتی می‌توان اصول دین را هم کان لم یکن تلقی کرد، نمونه واضح مشی سیاست‌ورزی او بود.

 

اساساً در زمان او‌، انجمن حجتیه به عنوان شاخصه تفکر موعودگرایی هیچ وقت جرأت ابراز وجود آن چنانی نیافت و مخالفت آیت‌الله خمینی با سردمداران این تفکر به قبل از انقلاب و سر باز زدن این انجمن از دستور وی برای لغو جشن نیمه شعبان در سال پنجاه و شش بر‌می‌گشت. جو ضد حجتیه در دوره او چنان غلیظ بود که حتی از اعزام فرزندان اعضای آن به جبهه جلوگیری می‌شد (خاطرات مهدی خزعلی در سایت او) با فوت آیت‌الله خمینی و شروع رهبری آقای خامنه‌ای‌، سوته دلان (انجمن حجتیه به مرور در گرد او جمع آمدند‌. خود آقای خامنه‌ای به عنوان کسی که از حوزه علمیه مشهد برخاسته بود با تفکر موعودگرایی انسی دیرین داشت. زادگاه تفکر حجتیه مشهد بود و جدا از آن تفکر ولایتی در حوزه فقاهتی مشهد نفوذ گسترده ای داشته و دارد. (رجوع شود به پژوهش گرانمایه مهدی خلجی، سیاست آخر الزمان)

 

با محکم شدن پایه‌های قدرت آیت‌الله خامنه‌ای و احساس بی‌نیازی او به حمایت هاشمی رفسنجانی به مرور حلقه نزدیکان او از روحانیون و غیر روحانیون طیف موعودگرایی پر شد. از روحانیون می‌توان به آقایان مصباح یزدی و جنتی و از غیر روحانیون به امثال رحیم پورازغدی اشاره کرد. این روند بطئی تا سال‌ها به طول انجامید و البته پدیده اصلاحات، علنی شدن آن را علی‌رغم وجود قراین فراوان‌، دست کم در ساحت عمومی جامعه به تأخیر انداخت.

 

با نزدیک شدن انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴، فضا به سمت آشکار شدن نفوذ تفکر موعودگرایی و آغاز علنی فاز موعودگرایی در جمهوری اسلامی رفت. شاید اولین بار که در ساحت عمومی به مسلط شدن این تفکر در ساختار قدرت اشاره شد‌. مناظره انتخاباتی باقر نوبخت از نزدیکان هاشمی رفسنجانی با محمد خوش‌چهره از حامیان آن موقع احمدی‌نژاد در سیمای ایران بود که نوبخت خطاب به طرف مقابل گفت (نقل به مضمون) کاندیدای مورد نظر شما پول بیت‌المال را در شهرداری، صرف تهیه نفشه ورود امام زمان کرده است، آخر خرافه‌گرایی تا کجا.

 

و اندکی بعد با پیروزی حساب شده و سیستماتیک احمدی‌نژاد، جمهوری اسلامی رسماً وارد فاز جدید شد‌. برای پیش‌گیری از اطناب کلام به صورت تیتر‌وار به نشانه‌های خرد و کلان این فاز جدید اشاره می‌شود:

 

۱.تشکیل شبکه‌ای سراسری از مداحان عمدتاً جوان سال که اختصاصاً حول محور امام زمان، نائب بر حقش، علایم ظهور و انتظار فرج و... مداحی می‌کنند و ایفاگر نقش مهمی در مغز‌شویی بدنه نیروهای سرکوب هستند. در این طیف جدید حتی جایی برای نوحه خوانان و مداحان معروف و نوستالژیک انقلاب اسلامی چون کویتی‌پور، فخری، آهنگران و...هم نیست.

 

۲. تشکیل شبکه سراسری از روحانیون جوان سال، عمدتاً از شاگردان موسسه پژوهشی امام خمینی تحت نظر مصباح یزدی و موسساتی از این دست که وظیفه شرح و بسط ظهور، انتظار ظهور و وظیفه منتظران و از این قبیل در سرتا سر کشور‌، رسانه‌های عمومی و حتی خارج از کشور را بر عهده دارند (پناهیان، نقوی، روانبخش، غروی، هادوی تهرانی‌، آقا تهرانی و...)

 

۳. تأسیس ده‌ها پایگاه اینترنتی با موضوع مهدویت (مانند شبکه قائم، پایگاه اطلاع‌رسانی مهدویت، امام مهدی‌، تنها پناه، منجی‌، موعود و....) و صدها وبلاگ با این موضوع که عمدتاً با بودجه و تحت نظر سازمان عقیدتی و سیاسی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی فعالیت می‌کنند.

 

۴. برگزاری ده‌ها جشنواره‌، اجلاس، گردهمایی و همایش با موضوع مهدویت: جشنواره به سوی ظهور، اجلاس جهانی دکترین مهدویت، آینده روشن ،میر مهر و...

 

۵. محوریت یافتن جمکران به عنوان مقدس‌ترین پایگاه مذهبی که در تبلیغات‌، ثواب زیارت آن با حج برابری می‌کند. صرف میلیاردها ریال بودجه برای خود مسجد و شبکه‌های اقماری آن. به واقع یک نوع فرهنگ جمکرانیسم به شدت از سوی رسانه‌های حکومتی تبلیغ می‌شود و در سال گذشته شاهد کشف یک جمکران دیگر در بابل بودیم.

 

۶. به حاشیه رفتن کامل روحانیت سنتی در قم از طرف حاکمیت و میدان‌داری روحانیون جوان تربیت شده در مکتب موعود‌گرایان.

 

۷. سرمایه‌گذاری مادی و معنوی شدید و متمرکز سپاه پاسداران از طریق نهادهایی چون عقیدتی سیاسی، اداره سیاسی، نمایندگی ولی فقیه، هادیان نور و... در جهت القا تفکر بستر‌سازی برای ظهور و استراتژی‌های سیاسی ـ نظامی منبعث از آن در بدنه نیروهای مسلح و به ویژه خود سپاه و بسیج.

 

۸. تشکیل یک میلیشیا از نوجوانان ۱۲ تا ۱۷ ساله تحت عنوان بسیج دانش‌آموزی که مهمترین آموزه عقیدتی به آنان را پرسش رهبر به عنوان نایب آقا اما زمان و یاری رساندن به او در جهت فراهم آوردن زمینه‌های ظهور تشکیل می‌دهند. در نظر آنان رهبر به عنوان جانشین امام زمان و اتصال مستقیم به او حق مطلق است و اوامرش اوامر خداوند و جای چون و چرا ندارد.

 

این نوجوانان که دوره‌های متعدد آموزش نظامی و عقیدتی را تحت عنوان اردوهای سراسری بسیج از سر می‌گذرانند کاملاً مغز‌شویی شده و آماده نقش‌آفرینی به عنوان لباس شخصی می‌شوند. هر گروه دگر‌اندیش (و بهتر هر کسی که رهبر به او نظر خوشی ندارد) در نظر آن‌ها به عنوان دشمن اما زمان شایسته عقوبت است.

 

۹. سوابق و اظهارات تیم احمدی‌نژاد که عموماً با واسطه یا بی‌واسطه از شاگردان و مریدان مصباح و واضعان و مجریان تئوری مدیریت امام زمانی ایران و دنیا هستند. شاخص‌ترین چهره این حلقه اسفندیار رحیم مشایی است که بنا به شنیده‌ها معلم فکری احمدی‌نژاد در زمینه اظهاراتی چون هاله نور، نفی هالوکاست، نزدیک بودن آخر الزمان و... است.

 

۱۰. شخص احمدی‌نژاد که به عنوان پرچم‌دار این جریان حالا دیگر در عرصه عمومی کاملاً شناخته شده است. ذکر سخنان و تفکر او در باب اتصال به امام زمان، مدیریت جهانی، دولت مهدوی، هاله نور و...که نقل محافل داخلی و خارجی است. مضاف بر این‌که شایعات تکذیب نشده‌ای چون اقتدا به سجاده خالی، بودن یک صندلی خالی در هیأت دولت برای امام غایب و... بر این مفهوم صحه می‌گذارد.

 

۱۱. مسلماً نشانه‌های شروع عصر جدید ایدئولوژی در جمهوری اسلامی بسی فراتر از این‌هاست ولی به عنوان آخرین نشانه باید به رویدادی پرداخت که هنوز روزهای زیادی از آن نمی‌گذرد. در سخنان نماز جمعه مورخه بیست و نهم خرداد ۸۸، یعنی نماز جمعه پیش از شنبه سیاه‌؛ آیت‌الله خامنه‌ای در انتهای خطبه دوم اظهاراتی کرد که بسیارانی را در شوک فرو برد. گرچه در تحلیل‌ها به این بخش قضیه چندان پرداخته نشد.

 

او در سخنانی بدیع از جانب رهبر مملکت، باصدایی بغض‌آلود و چشمی اشک‌آلود‌، امام زمان را مخاطب قرار داد و غیر مستقیم و شاید حتی مستقیم‌، همه رویدادهای مربو‌ط به انتخابات و پس از آن‌، از قبیل کودتای انتخاباتی، بگیر و ببند و سرکوب و خون‌ریزی محتوم روز بعد را به خاطر او (امام زمان ) دانست. به زعم نگارنده با چنین جملاتی رهبر مملکت، آشکارا به صف مقدم موعودگرایی گام گذاشت و پرچم آن را که تاکنون در دستان احمدی‌نژاد بود، خود به دست گرفت.

 

این چند جمله تاریخی به ملت ایران و کارگزاران نظام و جهان، این پیغام روشن را داد که سیاست کلی نظام رسماً در جهت فراهم کردن مقدمات ظهور قرارگرفته است و این قطار بی‌ترمز و دنده را سر ایستادن نیست. حتی اگر از جهت اجرای آن، ایران و کل منطقه در آتش خون فرو رود. این سخنان در کمال تأسف به صراحت خواب شومی را که دیکتاتور و حلقه فداییانش برای آینده ایران دیده‌اند، عریان می‌سازد. خواب منحوسی که گویی قرار است بنا به مشاهدات عریان ملت در این مدت روزها و هفته‌ها در جهت تغییرش، هیچ مقدار خون‌ریزی جنایت و ویران‌گری کافی نباشد. مگر این‌که...

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

توضیح: در یک جست‌وجوی اینترنتی به روایتی از مهدوی از امام باقر (ع) برخوردم که به طرز عجیبی در فضای مجازی و میان وب‌سایت‌های موعودگرا منتشر شده بود. بر اساس این روایت‌، کمی پیش از ظهور قائم، سیدی از دیار خراسان به‌پا می‌خیزد تا زمینه‌های ظهور را فراهم نماید و در این راه، سیدی یمانی (یمنی) از منطقه شامات به او می‌پیوندد و با هم به جنگ سفیانی که مهم‌ترین دشمن امام زمان است، می‌روند.

 

محل این جنگ عراق امروزی است! مسلماً اگر به توضیحات این سایت‌ها در مورد پیشینه خانوادگی حسن نصرالله که به گفته آن‌ها یمنی است و مشخصات ظاهری سفیانی که پوستی تیره دارد توجه شود تکمیل پازل آسان است، باور کنید این طرح فیلمنامه طالع نحس یا جن‌گیر نیست. در نظر آنان از سفید بودن ماست یا روشنی روز هم بدیهی‌تر است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قسمت دوم

 

دلایل موعودگرایی حکومت ایران

 

مزدا اقبال

 

 

 

موافقان و مخالفان آیت‌الله خمینی، علی‌رغم تمام اختلافات خود، بی‌شک در یک نقطه توافق دارند: او رهبر کاریزماتیکی بود و به تبع آن قدرت بی‌چون و چرایی در در دوران زعامتش اعمال نمود. در این جا بحثی از چرایی و چیستی این کاریزما نیست بلکه تأکید بر وجود این کاریزما و قدرتمندی است.

 

او رهبری به شدت خودکامه بود و نظراتش را به هر قیمتی به اجرا می‌گذاشت و به علت مقبولیت و مشروعیت وصف‌ناپذیری که دست کم میان کارگزاران نظام خود داشت، به طور عام چون و چرایی در مقابل خود نمی‌دید.

 

نمونه‌های مخالف‌خوانی آشکار و موثر در طول دوره حکومتش در برابر اراده مطلقه او بسی معدود است. این شاید تراژدی تاریخ است که یکی از مهم‌ترین این موارد، مخالفت حجه‌الاسلام خامنه‌ای با نخست وزیر تحمیلی از جانب خمینی بود. اوج این ماجرا را می‌توان در انتشار نامه‌ای منسوب به نود نفر از نمایندگان مجلس وقت در حمایت از رییس جمهور و مخالفت با نخست وزیر تحمیلی یعنی میر حسین موسوی دید.

 

البته واضح است که این مخالفت هم به جایی نرسید و سرانجام نظر ولی فقیه به کرسی نشست و نمایندگان امضا کننده نامه هم تا مرز متهم شدن به ارتداد پیش رفتند. خود رییس جمهور هم بارها از جانب رهبر مورد توبیخ قرار گرفت. (جوع شود به سخنرانی هادی غفاری در محفل انتخاباتی کروبی که این روزها منتشر شده است.)

 

غرض از آوردن این مقدمه به دست دادن شمایی کلی از نوع رهبری خمینی و موقعیت خامنه‌ای در آن دوران بود. حجه‌الاسلام خامنه‌ای در چهاردهم خرداد سال ۶۸ با صحنه‌گردانی هاشمی رفسنجانی و طی یک قیام و قعود تشریفاتی در مجلس خبرگان به رهبری رسید.

 

انتخابی که دلیل اصلی آن، توافق مثلث خامنه‌ای ـ هاشمی ـ احمد خمینی بود و با هدف جلوگیری از سقوط نظام به واسطه خلا رهبری قدرتمند خمینی انجام گرفت. انتخاب خامنه‌ای به رهبری، شاید از دید عاملان آن بهترین انتخاب برای حفظ نظام بود، لیکن بنا به چند دلیل عمده برای اکثریت آحاد ملت و حتی بخش بزرگی از کارگزاران رده بالای آن زمان نظام اقناع کننده نبود.

 

دلایل را شاید بتوان این‌گونه صورت بست:

 

۱. ماجرای حذف حسین علی منتظری از قایم مقامی رهبری هیچ وقت دلیل قانع کننده‌ای برای جامعه و حتی بسیاری از عناصر نظام نیافت و تنها قدرت و کاریزمای خمینی، آن‌ها را به تمکین واداشت. تقریباً بر اکثریت دل سپردگان نظام واضح بود که پس از کشته شدن شخصیت‌هایی چون مطهری، بهشتی، مفتح شایسته‌ترین فرد برای جانشینی خمینی، منتظری است. در زمان انتخاب رهبری جدید هنوز قضیه حذف منتظری تازه بود.

 

۲. در حلقه نزدیکان خمینی و سردمداران حکومت اسلامی، خامنه‌ای از ابتدا در صف اول نبود و در جمع افراد مشهوری چون بهشتی‌، مطهری، مفتح، هاشمی رفسنجانی، موسوی اردبیلی و منتظری قرار نداشت. او اصولاً از طیف آخوند‌های معروف به سرخ که دل در گرو علی شریعتی داشتند، محسوب می‌شد و نخستین بار پس از پیروزی انقلاب به پیشنهاد هاشمی با رهبر انقلاب دیدار کرد. او حتی اولین سمت خود به عنوان امام جمعه تهران را هم به توصیه منتظری دریافت کرد. حتی بعد‌ها به عنوان شخص دوم مملکت طبق قانون اساسی، اختیار چندانی نداشت و عملاً زیر سایه میر حسین موسوی قرار داشت.

 

۳. مخالف‌خوانی‌های آشکار و پنهان چپ‌های خط امامی به عنوان مقربین درگاه خمینی و کسانی که بیشترین مناصب حکومتی را به عهده داشتند با خامنه‌ای و تفکراتش.

 

۴. پر کردن خلا حاصل از مرگ بنیان‌گذار و رهبر قدر قدرت یک نظام که سایه قدرت هولناکش سال‌ها بر کشور سایه انداخته بود، مأموریتی بس دشوار بود که به تبع اقناع افکار عمومی را چالش‌بر‌انگیز می‌نمود. بگذریم از این‌که بحث رهبری خامنه‌ای بسیار ناگهانی مطرح شد و پیش‌زمینه‌ای در افکار عمومی نداشت.

 

۵. موضوع مرجعیت که تا پیش از فوت خمینی به عنوان مهم‌ترین رکن رهبری او مطرح بود. آقای خامنه‌ای مرجع نبود و از لحاظ فقهی تنها حجه الاسلام ساده‌ای بود در خیل حجج ‌اسلام جمهوری اسلامی. مسأله صلاحیت فقهی او تا به امروز هم از جانب قاطبه روحانیون سنتی قم زیر سوال است.

 

خامنه ای که تا پیش از این، زیر سایه سنگین خمینی و هاشمی رفسنجانی و حتی میر حسین موسوی قرار داشت با چنین دغدغه‌هایی پای در مسیر رهبری گذاشت، تقریباً بی‌درنگ اقدامات دستگاه رهبری در جهت تثبیت مشروعیتی، سیاسی و اقتصادی رهبری جدید آغاز شد. در اینجا تنها به بخش اول این تلاش‌ها یعنی کسب مشروعیت هر چه بیشتر و رفع خدشه‌های وارد بر آن می‌پردازیم که ارتباطی تام با بحث موعود‌گرایی دارد.

 

با وجود نداشتن شروط لازم برای مرجعیت در روندی شتاب‌زده بر کشیدن رهبر جدید به سطح مرجعیت شروع شد. بدین شکل در تاریخ مرجعیت شیعه بدعتی دو وجهی پدید آمد:

 

v      اعلام مرجعیت یک روحانی بدون گذراندن سلسله مراتب

 

v      انتخاب مراجع توسط حکومت

 

رساله‌ای که بیشتر به جزوه‌ی استفتائات می‌مانست آن هم به قلم فردی غیر از رهبر فراهم آمد.. هفت نفر به صورت رسمی به عنوان مرجع جایز تقلید معرفی شدند که در رأس آن‌ها رهبری جدید قرار داشت. این‌گونه حجت الاسلامی که تا پیش از ان سابقه یک روز تدریس و تألیف یک کتاب فقهی نداشت به ناگهان بدل به مرجع اعلم شد و حتی او را امام خامنه‌ای نامیدند. گر چه این لقب هیچ‌گاه همه‌گیر نشد.

 

این تاکتیک که برای رفع شبهات درباره صلاحیت ولی فقیه به کار گرفته شد نه تنها موفق نبود که بر شبهات افزود. مسأله مرجعیت رهبر ایران حتی اکنون که بیست سال از زعامتش می‌گذرد در افکار عمومی جدی گرفته نشده است. به گونه‌ای که حتی در میان کارگزاران نظام هم (به غیر از ذوب شدگان) اگر قایل به تقلید باشند عموماً مرجعی غیر از رهبر بر‌گزیده‌اند در عوض تلاش شد خود نهاد مرجعیت به سطحی پایین‌تر کشیده شود تا به سطح فقهی خود رهبر و پایین‌تر از آن برسد که این حدیث دیگری است.

 

با عدم موفقیت تلاش نخست، به صورت بطئی ولی پیوسته تلاش دوم آغاز شد: تأکید بر نیابت امام زمان، تلاشی که ابتدا از محافل بسته نزدیک به رهبر آغاز و به مرور به تبلیغات رسمی وارد گشت و حتی بخش مهمی از آن را تشکیل داد.

 

با به چالش کشیده شدن ولایت مطلقه فقیه در جریان انتخاب خاتمی و نه بزرگ ملت به اراده رهبر و شروع بحث دامنه‌دار جدال انتصابی و انتخابی در مطبوعات اصلاح‌طلب، فاز تبلیغاتی نیابت امام زمان با شدت و حدت بیشتر پی گرفته شد.

 

گسترش مفاهیمی چون جامعه مدنی، دموکراسی و خصوصاً تعیین کنندگی رأی مردم در مشروعیت مقامات حکومتی در فضای فکری جامعه دستگاه رهبری به شدت به تکاپو افتاد که پاسخ‌های تئوریک برای مقابله با افکار اصلاح‌طلبان فراهم آید و دلایل دیگری غیر از مشروعیت مردمی برای اثبات ولیت مطلقه رهبر اقامه گردد.

 

اینجا بود که چهره‌ای به نسبت ناشناخته در افکار عمومی (که البته در سال‌های بعد بسی نامدار شد) وارد صحنه گشت: محمد تقی مصباح یزدی.

 

 

 

 

 

دلایل موعودگرایی حکومت ایران - قسمت سوم

 

اوج‌گیری مصباح یزدی و حجتیه

 

مزدا اقبال

 

سخنرانی‌های پیش از خطبه نماز جمعه مصباح یزدی در کوران دوره اصلاحات سر و صدای بسیاری به پا کرد. از میان همه آن که مصباح در طول این سال‌ها گفت (از قبیل بحث حکومت اسلامی، تزیینی بودن رأی مردم، مجاز و بلکه صواب بودن اعمال خشونت در راه ترویج دین و ...) که هر کدام منجر به یکی از بحران‌هایی شد که محمد خاتمی از تحمیل هر ۹ روز یک بار آن‌ها بر دولت خود می‌نالید، یک نظریه او از همه کلیدی‌تر است: نظریه اکتشافی بودن ولی فقیه و نه انتخابی بودن آن.

 

مصباح بر این مبنا می‌گوید جانشین امام غایب توسط خود آن امام انتخاب شده و در جامعه حضور دارد و وظیفه خبرگان، نه رایزنی برای انتخاب اصلح، که کشف این نایب از پیش تعیین‌شده با تشخیص مشخصات جمع شده در اوست. بدین صورت مشروعیت نه با واسطه خبرگان از طریق آرای ملت، که بلاواسطه از جانب خود امام عصر به ولی فقیه داده شده است. بالطبع جایگاه ولایت فرای نظر و نظارت مردم است.

 

قدر مسلم دلیل اصلی اوج‌گیری یک‌باره مصباح یزدی در سپهر سیاسی حکومت ایران، ساختن و پرداختن همین تئوری است؛ چرا که کاملا به مذاق و مزاج دیکتاتور خوش می‌نشست و پشتوانه نظری شرعی برای جایگاه فرامردمی و مصون از انتقاد او فراهم می‌آورد.

 

مصباح با هدف افزایش نفوذ سیاسی خود و حلقه مریدانش در هسته مرکزی قدرت جمهوری اسلامی و پیش‌برد اهداف آشکار و پنهان خویش، دست بر مناسب‌ترین نقطه ممکن گذاشت: حس شدید نارسیسیستی و عظمت‌طلبانه رهبری که با انتخاب خاتمی بر خلاف اراده او تا حد زیادی جریحه‌دار شده بود.

 

مصباح یزدی بار همه حمایت‌هایی را که مراجع تراز اول و روحانیون برجسته از مرجعیت و کلاً رهبری خامنه‌ای نکرده بودند، به دوش کشید؛ جبران مافات کرد و به پاداش ان دست‌پروردگان خود را به عنوان سربازان ذوب‌شده در ولایت در قدرتمندترین مراکز قدرت رژیم بالا کشید و برای روز مبادا گوش به زنگ گذاشت.

 

یکی از محسوس‌ترین نتایج این اتحاد استراتژیک، بسیج امکانات مادی و معنوی حکومت در جهت تبلیغ و پیاده‌سازی تفکراتی بود که سالیانی نه چندان دور، در زمان آیت‌الله خمینی کاملاً به حاشیه رفته بود: تفکرات حجتیه

 

 

محمدتقی مصباح یزدی و محمود احمدی‌نژاد

 

 

 

اما این ماجرا سویه دیگری هم دارد. حکومت جمهوری اسلامی به عنوان یک نظام توتالیتر مانند هر نظام این چنینی دیگر، به علت مشکلات عدیده ساختاری با بحران فساد و ناکارآمدی رو‌به‌رو است. باز به مانند هر رژیم توتالیتر دیگر، دستگاه رهبری برای توجیه این معضل عمیق ساختاری نیاز به دستاویزی دارد. طبیعی است که در هر برهه از عمر رژیم، بنا به شرایط و مقتضیات زمان، جنس و نام آن تغییر می‌یابد:

 

فتنه‌های امپریالیسم و ضد انقلاب (از ابتدای انقلاب تا شروع جنگ،) جنگی بودن شرایط مملکت و کارشکنی و خراب‌کاری مناقین (در طول جنگ،) خرابی‌های ناشی از جنگ، تحریم ها و تهاجم فرهنگی و رواج الگوهای غربی (بعد از جنگ تا دوره اصلاحات،) سیاست‌های لیبرالی و غرب‌گرایانه اصلاح‌طلبان و بی‌عرضگی و بی‌لیاقتی آنان در اداره مملکت و ...

 

پس از روی کار آمدن احمدی‌نژاد، دیگر نه از جنگ خبری بود، نه از منافقین، نه اپوزیسیونی نای نفس کشیدن داشت، نه تهدید خارجی در میان بود. اصلاح‌طلبی هم در ساخت حکومت نفوذ نداشت. به عکس، خزانه کشور بسی پرتر از همیشه شد؛ قدرت به طور کامل در دست ذوب‌شدگان در ولایت بود. گلوگاه‌های رسانه‌ای و تبلیغاتی داخل کشور یا در بست در اختیار حکومت بود یا اگر نیمچه رسانه مستقلی هم مانده بود، به شدت زیر تیغ قرار داشت و طبعاً کسی را یارای تهاجم فرهنگی از درون نبود. به لطف نسق‌کشی از مردم هر سیاستی که اتخاذ می‌شد، کسی را یارای مقاومت نبود و به کرسی می‌نشست و ...

 

اما کشور روز به روز بیشتر در چال هرز تباهی در همه زمینه‌ها فرو می‌رود. آیا توجیهی خرج‌نشده برای حکومت مانده است؟ خیر.

 

چه باید کرد؟ پاک کردن صورت مسأله.

 

چگونه؟ آن‌گونه که اصولاً وظیفه اصلی یک حکومت که همانا تمشیت زندگی ملت و اداره روند جاری امور به بهترین شکل و فراهم آوردن رفاه برای آحاد جامعه و ... است، به کلی انکار شود و از اساس، وظیفه دیگری برای حکومت تعربف شود: تمشیت امور دنیا و تغییر ان در جهت زمینه‌سازی برای ظهور.

 

از دید حاکمان ایران، این بهترین توجیه وضع موجود برای معتقدان ساده‌دل نظام است. اهمیتی ندارد که کشور در عرض چهار سال به قدر دست کم ۴۰ سال به عقب رفت. غمی نیست اگر مملکت با سرعت هر چه تمام‌تر و هر ثانیه بیش از پیش در سراشیبی سقوط می‌غلتد.

 

مگر در قرآن به سنت ابتلا اشاره نرفته است؟ مگر نه این‌که هر که در این بزم مقرب‌تر است، جام بلا بیشترش می دهند؟ آیا زمینه‌سازی ظهور، ارزش آن را ندارد که ملت برگزیده امام زمان در جهت تسریع ظهور او هر میزان از جان و مال و آبرو و هر چه که دارد، هزینه کند؟

 

مگر رییس‌جمهور مهدوی در سخنرانی‌های خود نگفت که مسأله ما دیگر اداره داخل نیست؛ باید سریعا داخل را جمع و جور کنیم و به اداره دنیا بپردازیم؟ حالا در این میان چه کسی را جرأت و جربزه آن است که به مخالفت با این روند مبارک برخیزد؟ آیا گمراه نیست؟ آیا معاند نیست؟ از همه مهم‌تر آیا به تقابل مستقیم با امام زمان نپرداخته است؟

 

در این استراتژی هر که زبان به انتقاد بگشاید، دل امام زمان را به درد آورده است. چه آن کارگری که در طلب حقوق ماه‌ها عقب‌افتاده دست به تحصن می‌زند، چه آن ستون انقلاب و نظام که تکیه زده بر عالی‌ترین مقام نظارتی کشور وظیفه نظارت و انتقاد دارد، یا گمراه است یا معاند.

 

چه گناهی بالاتر از این‌که در اجرای رسالت بسترسازی برای ظهور اختلال می‌کنند؟ چه گناهی بالاتر از این‌که دل آقا و نایبش را خون می‌کنند؟

 

خطرناک‌ترین کاربرد این حربه اما دادن یک بهانه شرعی به بدنه نیروهای سرکوب است که عموماْ به چشم پرستش به رهبر می‌نگرند و این چنین مجوز هر اندازه بی‌رحمی و خون‌ریزی را در اختیارشان می‌گذارد.

 

 

 

چه کسی در ایران قدرت را در دست دارد؟

 

 

آیت الله خمینی گفت «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کم ، نه یک کلمه زیاد». مردم رای دادند و بعد، جمهوری اسلامی دایر شد. آقای خمینی گفت «حفط نظام از اوجب واجبات است.» در راستای همین فرموده، هزاران اتفاق در دهه ی شصت افتاد. آیت الله خمینی گفت «نگذارید انقلاب به دست نا اهلان و نامحرمان بیفتد»، اینک همه ی جناح ها یکدیگر را نا اهل و نامحرم می دانند! آیا مفری هست؟

 

آیت الله خمینی درگذشت و سخنان او ، در هر جایی که لازم باشد دستاویزی می شود برای حاکمیت. رهبر پیشین انقلاب، سخنان بسیار دیگری هم گفته است که گاهی تعمدا به پستو می رود. اما برخی گفته های ایشان گویی بسیار برای حاکمیت مبارک است. از جمله حفظ نظام!

 

اینکه حاکمیت در اختیار چه کسانی باشد، اینکه نظام، همان نظام مد نظر آیت الله خمینی باشد یا نباشد، اینکه قدرتمندان، نا اهل و نامحرم باشند یا نباشند، و بسیاری مسائل دیگر؛ ظاهرا به کسی ارتباط ندارد، چیزی که مهم است حفظ کردن نظام (بخوانید قدرت) به هر قیمتی است.

 

بیایید ببینیم در حال حاضر چه کسی در ایران قدرت را در دست دارد؟

 

روز گذشته علی لاریجانی گفت که یک ماه است همراه با برادرش برای آزادی حجاریان تلاش می کند. چند ماه پیش نیز رییس قوه مقننه، در واکنش به سانسور قسمتی از سخنانش در صدا و سیما با عتاب آنها را خطاب قرار داد که رعایت انصاف را بکنند، هر چند وی در آخر جمله اش اضافه کرد که ضرغامی مجبور است اینگونه عمل کند. خود آقای ضرغامی نیز به عنوان رییس سازمان صدا و سیما هنگامی که از سخنان ذوالنور در ارتباط با همسر شهید باکری به تنگ آمد فقط توانست در روزنامه جام جم مطلبی بنویسد. او حتی نتوانست دقایقی از آنتن سازمان عریض و طویلش را بخود اختصاص دهد. آیت الله هاشمی شاهرودی، مدتی قبل دستور داد به وضعیت همه بازداشت شدگان ظرف یک هفته رسیدگی شود، اما این دستور رییس قوه قضاییه هم در کنار سایر فرامین او از جمله حقوق شهروندی و غیره به بایگانی سپرده شد. نمایندگان مجلس برای بررسی وضعیت زندانیان فعال سیاسی به زندان اوین می روند، اما نمی توانند با آنها دیدار کنند. رییس مجلس خبرگان که در انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴، به خداوند پناه برده بود، به عنوان قدیمی ترین خطیب جمعه، حتی نمی تواند به نماز جمعه برود، (ظواهر اینطور نشان می دهد)، مراجع تقلید صدایشان در نمی آید. محسن رضایی یکی به نعل و یکی به میخ می زند و مشخص نیست چرا هم در مراسم تنفیذ شرکت می کند و هم برادرش را وامی دارد تا برای اولین بار اعلام کند هفتاد درصد برگه های رای با یک خودکار و یک دستخط نوشته شده اند. روسای جمهور پیشین تهدید به محاکمه می شوند و............ .

 

شخصیت های نام برده شده در عبارات فوق، افراد معمولی نیستند، جدای از سهم داشتن هر یک در این انقلاب، و با وجودی که در تاریخ سی ساله مسئولیت های مهمی داشته اند، هم اکنون نیز پست های بسیار کلیدی را در اختیار دارند، ولی هیچ کاری نمی توانند انجام دهند. رییس قوه مقننه در یک مملکتی که بر رابطه گرایی استوار است، نمی تواند برای آزادی یکی دیگر از مسئولین سابق همین نظام اقدام کند. رییس مجلس خبرگانی که قرار بود بر بزرگترین قدرت کشور، یعنی رهبری نظارت کند، اکنون نمی تواند حتی یک بیانیه دلخواه بدهد و همینطور سایر مسئولین فعلی قوای مختلف که گویی همه صوری هستند! و بسان یک کارمند برای قدرت های در سایه انجام وظیفه می کنند. بنابراین برای ما هنوز مشخص نیست که قدرت در اختیار کیست. آیا همه ی قدرت در اختیار آیت الله خامنه ای است؟ یا تعدادی افرادی خاص، آقای خامنه ای را هم به گروگان گرفته اند؟ اگر اینطور است ، این افراد چند نفرند؟ چه کسانی هستند؟ چرا در سایه نشسته اند؟ آیا این افراد بر علیه مسئولین کشور (با استفاده از جنگ کثیف) مدارکی جمع کرده اند که آنان را در بزنگاه های خاص وادار به پیروی و سکوت می کنند؟ و بسیاری سوالات دیگر... چیزی که مشخص است این است که باید ثابت کنیم سخن آیت الله خمینی برای حفظ نظام جمهوری اسلامی بود، نه این نظام!