توتاليتاريسم
«توتاليتاريسم» به معنى حكومتى است كه مىخواهد فراگير باشد و به عبارت ديگر همه جنبههاى زندگى جامعه را زير مميزى يا اختيار خويش قرار دهد. اين واژه نخستينبار در سال 1925ميلادي توسط «جووانى جنتيله» ـ كه بعدها فيلسوف رسمى فاشيسم ايتاليا شد ـ به كار رفت، او از يك «فرآيند همهگير زندگى» سخن گفت، تا اينكه اين واژه در 1936ميلادي به دائرهالمعارف علوم اجتماعى وارد مىشود كه در مورد «دولتهاى تكحزبى»، «كمونيست» و «فاشيست» بهطور يكسان به كار رفته است. هيتلر به جاى اين كلمه از واژه «اقتدارگر» استفاده مىكرد. پس از جنگ جهانى دوم نيز در جنگ سرد اين اصطلاح عليه شوروى به كار مىرفت.
اصول بنيادين رژيم توتاليتر
با مقايسه بين كشورهاى درجه يك توتاليتر، مثل ايتالياى موسولينى، اتحاد شوروى استالينى و آلمان هيتلرى مىتوان ويژگىهايى را براي اين رژيم استخراج كرد:
1- تعهد در برابر يك هدف
2- غيرقابل پيشبينى بودن
3- كاربرد خشونت سازمانيافته به وسيله نيروى نظامى، شبهنظامى، پليس
4- كاربرد خشونت براى شركت دادن مردم در سازمانهايي براي رسيدن به هدف اصلى هستند.
5- كاربرد خشونت به منظور از ميان بردن يا به راه آوردن كسانى كه همگام رژيم نيستند.
6- جهانى كردن هدف، به منظور آنكه همه بشريت به شكل جامعه زير تسلط رژيم درآيد.
البته «كارل فردريك» اصول رژيم توتاليتر را گونهاي ديگر مطرح کرده است، که اين اصول عبارتند از:
1- يك حزب واحد تودهاى كه معمولا يك كاريزما آن را اداره مىكند.
2- يك ايدئولوژى رسمى
3- كنترل حزب بر اقتصاد
4- كنترل حزب بر رسانههاى همگانى
5- كنترل سلاح
6- يك نظام تروريستى كنترل پليسى
ويژگىهاى اساسى رژيم توتاليتر
1- اصالت راهبر يا كيش شخصيت: عوامل مختلفى در بهوجود آمدن فاشيسم، نازيسم و استالينيسم موثر بود، اما نقش اساسى سه حاکم اين رژيمها به نحوى است كه بدون تصور آنها تصور مسائل پيش آمده ناممكن يا دشوار است. اين افراد در پرتو قدرت، داور نهايى همه مسائل شدند و حتى مىتوان گفت: دو نفر از آنها هر نهادى را در جامعه از ميان برداشتند. اين سه نفر كاريزما هستند كه تصور مىشود داراى صفتى والا هستند صرفنظر از اينكه در واقع همچنان باشند يا خير، در واقع از حيث تاثيرى كه حاکمان كاريزما بر جريان حوادث دارند، واقعى بودن يا نبودن صفات برجسته آنها اهميتى ندارد. در يك رژيم توتاليتر، حاکم چيزى كاملا متفاوت با حاکم در يك جامعه غيرتوتاليتر است. براى حاکم توتاليتر هدف يكهتاز شدن خود اوست نه يكهتاز شدن جنبشى كه او را به قدرت مىرساند، همه نهادها بايد خلع قدرت شوند. احزاب، ديوانسالارى، ارتش و قوه قضايى مستقل بايد به عنوان نهاد از ميان بروند يا بازيچه او باشند، او بايد براى اين كار ابتدا حزب خويش را مقهور سازد، هر سه حاکمي كه نام آنها برده شد به مراتب با استفاده از روشهاى بىرحمانه، با حزب خويش درگير شدند.
2- سركوبى نظام قانونى: براى يك حكومت استبدادى، گذراندن قوانينى كه با هدف يا سليقههاى رهبر بخواند و لغو قوانينى كه آنها را مزاحم پندارد كار دشوارى نيست، مثلا هيتلر و استالين از چندان قدرتى برخوردار بودند كه مىتوانستند هر لحظه قانونى را تهيه و تصويب كنند و حتى حقوقدانان نيز آنها را مطابق علايق نژادى و پرولتاريايى بدانند. در شوروى هنگامى كه استالين خواست خانواده تروشكسميتها را نيز از ميان بردارد، رسما قانونى گذراند كه مطابق آن كودكان 12 سال به بالا را نيز مىشد اعدام كرد و اين كار بدون هيچ پردهپوشى در برابر جهانيان انجام گرفت. اما به هر حال نظام قانونى نيز براى حاکم توتاليتر قابل تحمل نبود. يك لطيفه سياسى قديمى مىگويد: در روسيه هر كارى قدغن است حتى اگر مطابق قانون، آزاد باشد. نمونه روسيه در اين لطيفه تا حدى وضع يك حكومت توتاليتر را به آدمى القا مىكند. حتى در ايتاليا اغلب با سروصدا اعلام مىشد كه نظام قانونى لغو خواهد شد. هر چند در عمل چنين كارى صورت نگرفت. در آلمان اين كار بيشتر از دو كشور ديگر پيش رفت و در دو مرحله به اجرا رسيد. بنابراين يك خصلت برجسته رژيم توتاليتر، از ميان بردن نظام قانونى و حاكم شدن پليس سياسى در كار اداره جامعه است. دستگاه پليسى كه در حالت عادى شاخهاى است كه زير فرمان دولت عمل مىكند يا به تعبير رژيمهاى مشروطه «ضابط» دادگسترى يا قوه قضايى است، به تدريج از پيله خود بيرون آمده و در دستگاههاى دولتى بسط مىيابد. هم كار دستگاه عادى پليس و هم اختيارات پليسى نهادهاى ديگر دولت زير تسلط پليس سياسى درمىآيد. البته حاکم توتاليتر به اين امر متوجه است كه رئيس پليس سياسى خود چندان قدرت نگيرد كه خود او را تهديد كند.
3- كنترل اخلاق خصوصى: دستگاه اخلاقى رژيم توتاليتر را مىتوان در يك جمله خلاصه كرد: آنچه به هدف اصلى رژيم خدمت مىكند، اخلاقى و آنچه در راه آن مانع ايجاد مىكند غيراخلاقى است. بنابراين از نظر رژيم توتاليتر هيچ چيز خصوصى از جمله اخلاق خصوصى وجود ندارد. لنين در خطاب به كمونيستهاى جوان گفت: «اخلاق ما يكسره تابع منافع مبارزه طبقاتى پرولتارياست... ما به اخلاقيات جاودانى عقيده نداريم.» هيتلر مىگفت: افراد «اساس» همواره يك اصل اساسى را بايد مورد توجه قرار دهند و آن اين است كه درستكارى، شرافت، وفادارى و رفاقت را ما تنها به مردم همخون خود مديونيم نه به كس ديگر. فيلسوف فاشيسم «جنتيله» مىگويد: «در رژيم توتاليتر به نظر مىرسد كه دولت فرد را مىبلعد، رژيم به اتكاى اصل اخلاقى برتر خويش كه همان «ضرورت تاريخى» خواست او باشد، عوامل خويش را تشويق مىكند كه در راه اجراى دستورهاى خويش هرگونه ملاحظه اخلاقى را به كنار بنهند و گوش خويش را بر نداى وجدان ببندند.» بنابر آنچه گفته شد، روشن ميشود که چرا توتاليتر با مذهب هميشه درگير بوده است، زيرا که مذهب براى خود اصول اخلاقى خاص دارد، بنابراين طبيعى است كه رژيم توتاليتر مىكوشد مذهب را تضعيف كند و در صورت امكان آن را از ميان بردارد.
4- مشروعيت و بسيج تودهاى: يكى از ويژگىهاى نظام توتاليتر نياز به نشان دادن پشتيبانى تودهها از خويش است. هر چند كه ممكن است اين حمايت واقعى يا غيرواقعى باشد اما رژيم از چند جهت به اين امر نيازمند است.
1- نشان مىدهد كه خواستگاه مردمى دارد.
2- به گسترش «جامعه تودهوار» كمك مىكند. جامعه تودهوار جامعهاى است كه در آن سازمانها و جماعاتى كه واسطهاى ميان فرد و برگزيدگان حاكم هستند به دلايل مختلف از ميان رفتهاند و انسان بدون هيچ واسطهاى (مثل اتحاديهها، باشگاهها، كليسا و مساجد) تنها در برابر حاكمان ايستاده است. آنگاه اين جامعه به آسانى دستخوش دست آموزى كارشناسان تبليغاتى دستگاه حاكم قرار مىگيرد.
اركان رژيم توتاليتر
1- ايدئولوژى: ايدئولوژى به معانى متفاوتى به كار مىرود، اما بهطور كلى مىتوان گفت كه ايدئولوژي نظامى از باورها در رابطه با هدفهاى سياسى است. در اين معنى گروه زيادى از عقايد سياسى و اجتماعى را مىتوان ايدئولوژى ناميد، چنانكه اغلب احزاب از «ايدئولوژى ما» سخن مىگويند. نقش ايدئولوژى در نظام توتاليتر دو چيز است يکي ايجاد مشروعيت و ديگري رواج بىحسى اخلاقى در ميان توده مردم. نقش ايجاد مشروعيت در حكومت توتاليتر بيشتر از ديگر حكومتهاست. چراكه مانند ديگر حكومتها از مشروعيت از طريق انتخابات عمومى و حتى سنت برخوردار نيست و هيچ منبعى جز ايدئولوژى براى مشروعيت او وجود ندارد. اما نقش رواج بىحسي اخلاقى در حکومت توتاليتر اينگونه است که: هنگامى كه حاکم توتاليتر دست به تجاوزات و جنايات آشكار مىزند چيزى بايد باشد كه جلوى چشم مردم را بگيرد و آن ايدئولوژى ارائه شده توسط حكومت توتاليتر است. وظيفه ايدئولوژى اين است كه مقولاتى به وجود آورد كه بتوان خشم مردم را به طرف آنها متوجه كرد.
2- حزب: حزب در رژيم توتاليتر و دموكرات ظاهرا ابزارى براى شركت دادن مردم در امور سياسى و بسيج مردم و كارهايى كه به اين دو هدف مربوط مىشوند، هستند. اما در باطن حزب در نظام دموكرات باعث رقابت است ولى حزب (مثل حزب بلشويک) در نظام توتاليتر باعث سازماندهى قدرت انحصار سياسى است. در رژيم توتاليتر حزب مدونكننده ايدئولوژى و مفسر آن است و رهبر خليفه اعظم مذهب است. در مورد نظريههاى علمى نيز آن نظريهاى صحيح است كه مهر پذيرش حزب بر رويش خورده باشد و البته از آن جهت كه حزب اسير دست رهبر توتاليتر است و خود بىاراده است، مىتوان رژيم توتاليتر را رژيم «تك حزبى» ناميد.
3- دستگاه: در بخش «سركوبى نظام قانونى» گذشت كه چگونه حاکم، پله پله در راه قدرت بلامنازع همه نهادهاى از جمله دستگاه قضايى را مسخ مىكند. دولت به يك مفهوم كلى شبكه منظمى از حقوق و اختياراتى است كه مقامات مسوول به اتكا آنها كه خود در چارچوب ضوابط و قوانين قرار دارد عمل مىكند. اما در دولت توتاليتر هيچيك از اجزا چه ادارى و چه قانونگذارى، اختيار و صلاحيت روشنى ندارند. در نمونه آرمانى حكومت توتاليتر همه كس به اعتبار لطف و اراده حاکم توتاليتر سر جايش است و او هر وقت اراده كند نهتنها مقام بلكه جان افراد نيز در برابر او ملجا و پناهى ندارد. يكى از راههايى كه حكومت توتاليتر براى بر هم زدن دستگاه دولت و حكومت بلامنازع خود انجام مىدهد، ايجاد قدرتهاى ظاهرى و ايجاد تداخل قدرت است. از باب نمونه، در اتحاد شوروى حداقل سه سازمان جدا از هم وجود داشت. دولت، حزب و پليس مخفى، در روسيه قدرت ظاهرى دولت بسيار ناچيز بود و تقريبا دكورى براى جلب توجه هر چيز بود. سيستم پليس مخفى شوروى بسيار پيچيده بود، بهطور مثال بخش ويژه پليس مخفى بخشى در داخل دستگاه پليس بود كه كارش پاييدن خود ماموران پليس مخفى بود، و همه سازمانهاى پليسى رقيب نيز گزارششان را به كميته مركزى و دفتر سياسى در مسكو مىدادند و آن مركز بايد تصميم مىگرفت كه كدام گزارش درستتر است. در پايان لازم به ذکر است که نظام توتاليتر خلاف نظام «اقتدارگر» به دنبال محدود كردن آزادى نيست بلكه پا را فراتر گذاشته و به دنبال لغو آزادى است. همچنين حاکم توتاليتر وابسته به هيچ پايگاهى نيست، حتى پايگاهى كه خود آنرا ساخته است.
منابع:
دموکراسي و توتاليتاريسم، رمون آرون، ترجمه عباس آگاهي، دانشگاه اصفهان، 1355.
انقلاب مجارستان امپرياليسم توتاليتر،هانا آرنت، انتشارات روشنگران، 1366.
توتاليتاريسم (سلطه گرايي)، پژوهشگاه علوم انساني، 1358.
سيدمحمد ناظمزاده
سروش دباغ، نويسنده و صاحبنظر حوره فلسفه، صبح پنجشنبه در موسسه معرفت و پژوهش درباره موضوع «تراكتاتوس ويتگنشتاين و سوژه متافيزيكي» سخنراني كرد. سخنراني سروش دباغ در باب رساله «تراكتاتوس» ويتگنشتاين حول سه محور برگزار شد. محور اول شالوده «تراكتاتوس» كه از دو ستون محكم سوژه متافيزيك و انتولوژيك تشكيل ميشد. محور دوم تبيين سوژه متافيزيكي بر اساس فلسفه كانت و محور سوم بررسي سوژه متافيزيك در تراكتاتوس بود. دباغ در ابتداي جلسه گفت: بدون شك «تراكتاتوس» از مهمترين كتابهاي حوزه فلسفه در قرن بيستم است و اين كتاب همراه «كاوشهاي فلسفي» از طنيناندازترين آثار نويسنده در آن دوره بوده است. اين اثر در سال 1918 تكميل، سال 1921 منتشر و يك سال بعد هم به انگليسي ترجمه شد.وي گفت: در تراكتاتوس دو محور مهم وجود دارد؛ اول مولفههايي كه براساس مفروض گرفتن جهان پيشازباني است كه نظريه تصويري معنا را ميسازد و تعينات و آنتولوژيك نام دارد و محور دوم بررسي سوژه متافيزيك، مسالهاي كه در كشور ما كمتر به آن پرداخته شده و براي آن واژه معادل «استعلايي» در نظر گرفته شده كه به نظرم واژه مناسبي نيست. سوژه متافيزيك مجموعه شروطي براي تحقق يك امر است. به عبارتي سوژه متافيزيك يك امر تجربي نيست، اما تا نباشد، تجربه محقق نميشود، ولي ويتگنشتاين اين سوژه را جزو جهان نميداند بلكه مرز جهان ميداند.
اين استاد دانشگاه خاطر نشان کرد: ويتگنشتاين عالم را اساسا ارتباطي (relational) ميداند که اين انديشه او متاثر از فرگه است. اين ستون اولي است که تراکتاتوس بر اساس آن بنا نهاده شده است.
وي گفت: اما ستون و محور دوم کمتر مورد توجه به ويژه در ايران بوده است و آن سوژه متافيزيکي است که در فقراتي از 5 و 6 تراکتاتوس بحث شده است. او از سوژه متافيزيکي ياد ميکند و اين سوژه متافيزيکي او خلاف سوژه تجربي که در عالم قرار دارد، در مرز عالم قرار دارد. براي بهتر فهم شدن رابطه ميان سوژه متافيزيکي و تجربي از تمثيل خود او درباره چشم و ميدان ديد استفاده ميکنم. اين تمثيل را ويتگنشتاين از شوپنهاور گرفته است. اين تمثيل به اين معناست که چشم را به صورت مستقيم نميشود ديد. ولي مادامي که چشم نباشد هيچ چيز در عالم ديده نميشود. نسبت ميان سوژه تجربي و متافيزيکي هم مانند اين رابطه است. بهگونهاي که سوژه متافيزيکي در حکم چشم است و سوژه تجربي در حکم ميدان ديد. به عبارت ديگر سوژه متافيزيکي يک شرط ضروري است. براي ويتگنشتاين «من» فلسفي يک «من» تجربي نيست.
دباغ پس از ارائه اين مقدمات وارد محور دوم بحثش شد و گفت: شايد بتوان گفت سوژه متافيزيك براي اولينبار در كتابهاي كانت مطرح شد و بعد فيلسوفان ديگر به اين مساله پرداختند اما تفاوت اينجاست كه كانت با لوازم و وسايل اين سوژه سازگار است اما ويتگنشتاين سوژه متافيزيك را مطرح ميكند و لوازم آن را قبول ندارد و به خاطر همين هم پروژهاش شكست ميخورد. كانت معتقد است تا سوژه متافيزيك نباشد، سوژه تجربي شكل نميگيرد، به عبارتي ابژه زماني رنگ ميگيرد كه سوژه باشد. قبول كردن و پرداختن به متافيزيك مجموعه لوازمي ميخواهد كه كانت آنها را پذيرفته ولي ويتگنشتاين خير؛ به عبارت ديگر كانت روي اين سوژه سرمايهگذاري بسياري كرده اما ويتگنشتاين اين كار را انجام نداده است. وي سپس تصريح كرد: پروژه سوژه متافيزيك، پروژه «همه يا هيچ» است. اگر قرار است آن را بررسي كنيم، بايد به لوازم آن گردن بنهيم،اما ويتگنشتاين اين كار را نكرده چون از سويي به تعينات آنتولوژيك دلبستگي دارد و از سوي ديگر به سوژه متافيزيك به عبارتي ويتگنشتاين يك دل در گرو دو دلبر دارد. دباغ راهكار حل اين مشكل را اينگونه مطرح كرد: ويتگتشتاين بايد يا تعينات آنتولوژيك را فداي سوژه متافيزيك ميكرد مثل مسيري كه هگل رفت يا برعكس؛ اما وي هيچ كدام از اين دو راه را نرفت و راه سوم انتخاب كرد. دباغ در انتهاي بحثش در رابطه با راه سوم گفت: ويتگنشتاين هم با متافيزيك وداع كرد هم با آنتولوژيك و پس از آن تاكيد ميكند بر سوژه تجربي كه با حداقل متافيزيك روبهرو است.